اقتباس دو فیلمساز سوئدی و آمریکایی، توماس آلفردسون و مت ریوز، از روی رمان آدم درست را راه بده اثر جان اجواید لیندکویست ، با نام های آدم درست را راه بده و اجازه بده وارد شوم، این محمل را در اختیار قرار داده است تا با نگاهی تطبیقی بین این دو اثر، فرایند مقایسه و تفاوت های اقتباسی بین شان بررسی شود. در بین کسانی که هر دو فیلم را دیده اند، اغلب فیلم سوئدی را پسندیده اند و آن را کار بااصالت تری دانسته اند ( در سایت آی ام دی بی هم ستاره های فیلم سوئدی بیش تر است)،

اما به نظر می رسد فارغ از این ایده کلی ( که در بیش تر موارد مشابه نیز ابراز می شود؛ مانند جی هارورها و اقتباس های هالیوودی از روی آن ها) ، می توان در هر یک از دو فیلم نکته هایی را یافت که در قیاس با دیگری، روند منطقی تر و بهتری دارد. پیشینه هر دو فیلمساز در سریال سازی و ساخت فیلم های کوتاه، هر دو را کم و بیش در یک جایگاه برابر قرار داده است؛ گو این که البته مت ریوز با فیلم قبلی اش، مزرعه شبدر، که بی اغراق از نمونه های شاهکار سینمای فاجعه است، شهرت و اعتباری ویژه دارد تا پترسون که آدم درست را راه بده اولین فیلم و تا این جا تنها کار بلندش بوده است.
داستان هر دو فیلم شباهت فراوان باهم دارند: پسرک تنهایی از یک خانواده مطلقه، که در مدرسه توسط دوستانش تحقیر می شود، عاشق دخترکی می شود که به تازگی همسایه شان شده است، غافل از این که دختر، خون آشام است و پیرمردی که همراه اوست، با کشتن دیگران برایش خون تأمین می کند. پیرمرد در یکی از نقشه هایش شکست می خورد و برای آن که توسط پلیس و دیگران هویتش شناخته نشود، صورتش را با اسید می سوزاند و در بیمارستان، بعد از آن که گردن خود را در اختیار دخترک می گذارد تا خونش را بمکد، می میرد. پسرک که با تشویق دختر ، مقابل همکلاسی های قلدرش مقاومت می کند، به شکل اتفاقی متوجه هویت خون آشامی او می شود، اما عشق به دختر بیش از آن است که ترس یا نفرت را در او تثبیت کند. پسر در حادثه ای که دختر را در آستانه مرگ قرار می دهد، او را نجات می دهد و کمکش می کند تا خون آدم دیگری را بمکد. دختر او را ترک می کند، اما در ماجرایی انتقامی که همکلاسی هایی پسر ترتیب داده اند تا او را شکنجه کنند، باز می گردد و با کشتن همکلاسی ها ، پسر را نجات می دهد. در پایان پسر در حالی که دختر خون آشام را در صندوقی قرار داده تا نور آفتاب نابودش نکند، همراه با او با قطار خانه را ترک می کند.
رویکرد هر دو فیلمساز در روایت داستان بالا، تا حد خیلی زیادی منطبق با یکدیگر است و حتی گاه میزانسن ها هم شباهت تام و تمام با هم دارد( نمونه بارزش زمانی است که پرستار بیمارستان به دنبال دختر از ساختمان خارج می شود در حالی که در پس زمینه او شبح دخترک در حال بالا رفتن از ساختمان بیمارستان است) ، اما در مواردی تفاوت ها باعث شده است که با دو رویکرد متمایز مواجه باشیم. با یادآوری این موضوع که نام پسر و دختر در فیلم سوئدی، اسکار و الی است؛ در حالی که در فیلم آمریکایی، اوئن و ابی؛ به چند نمونه از این تفاوت ها اشاره می شود:

1-روایت پردازی: در فیلم پترسون، روایت ساختاری خطی دارد و همه چیز طبق یک پیرنگ متعارف پیش می رود: تنهایی اسکار، ورود الی، تحقیر اسکار در مدرسه، آدمکشی پیرمرد و...اما در فیلم ریوز سکانس اول مربوط به ماجرای بردن پیرمرد سوخته به بیمارستان و سپس سقوط او از طبقات بالایی بیمارستان است؛ و بعد از آن با میان نوشته ای، به اوضاع دو هفته قبل ارجاع داده می شود که داستان از اول تعریف می شود و همان تنهایی پسر و مابقی ماجراها. این تفاوت در وهله نخست، ممکن است صرفا یک جور تقابل دیدگاه هالیوودی و اروپایی را به ذهن متبادر کند و این که طبق تعلیق سازی ای که آمریکایی ها مایلند در آثار خود ایجاد کنند، ابتدا مقطعی از میانه داستان روایت می شود و بعد از آن که کنجکاوی تماشاگر برانگیخته شد، ماجرا از سر تعریف می شود. چنین ایده ای البته می تواند درست باشد، اما این که چرا ریوز از بین ده ها گزینه ای که می توانست به عنوان سکانس اولش در نظر گیرد، مقطع پیرمرد در راه بیمارستان و سپس مرگ او را انتخاب کرده است، فرایندی هوشمندانه است. پیرمرد با ریختن اسید روی خود، بر هویت پنهان خود و مراقبت از دختری که به اندازه یک عمر عاشقش بوده تأکید دارد و این فضا برای ریوز نقطه عطف اساسی داستان بوده است؛ یعنی هم قسمتی که قرار است پنهان سازی را مطرح کند در ساختار تعلیقی اول فیلمش ترسیم کرده ( که به لحاظ اصول روایت پردازی شیوه ای درست است) و هم تم قربانی شدن داوطلبانه عاشق برای محافظت از معشوق را که از اصلی ترین ایده های مضمونی داستان است در ابتدای اثرش مطرح کرده است. در فیلم سوئدی این تأکید اولیه وجود ندارد.

2- شمایل: یکی از اولین نکاتی که در مقایسه دو فیلم، جلب توجه می کند، زیباتر بودن محسوس دختر و پسر (مخصوصا دختر) در فیلم آمریکایی در قیاس با فیلم سوئدی است. خب البته این را هم می توان خیلی ساده منسوبش کرد به الگوهای فیلمسازی در آمریکا که جذابیت های صوری در آن از اولویت ها است.اما با نگاهی دقیق تر چه بسا این روند را بتوان با تعبیر این که زیبایی دختر در مواجهه با هویت وحشتناکش نوعی تقابل دراماتیک و شخصیتی معصومیت/سبعیت را شکل می دهد همراه ساخت و در این صورت اوضاع کمی منطقی تر می شود. منتها مشکل آن جا است که لینا لیندرسون ( بازیگر نقش الی) با این که در این منطق چندان زیبا نیست، اما در عوض شمایل چهره اش گویای نوعی خستگی مفرط است که با توجه به طولانی بودن 12 سالگی او فضایی متناسب با بافت داستان می سازد. فیلم آمریکایی این ویژگی را ندارد و طراوت نوجوانی کلویی مورتز در نقش ابی، مانع از باور به دیرینگی خون آشامی اش می شود. تصریح فیلم سوئدی بر بی جنسیتی خون آشام، مخصوصا در نمایی که اسکار پنهانی او را از پشت در می پاید، امتیاز دیگری است که فیلم آمریکایی ندارد و برای همین  ارتباط بین دو ابی و اوئن بعد از این که اوئن می فهمد او خون آشام است تا حدی گنگ به نظر می رسد. در حالی که در فیلم پترسون، دختر تمایل پنهان پسر را برای انتقام خونین از همکلاسی هایش به رخ او می کشد و با استفاده از همین استدلال، رغبت او را برای همراهی با خودش شکل می دهد. نکته دیگر در خصوص شمایل دختر، آن است که در فیلم آمریکایی با استفاده از گریم و جلوه های ویژه چشمگیرتر، بُعد خون آشامی و خفاش وارگی اش، قالبی مشابه با کلیشه های متداول فیلم های ترسناک آمریکایی یافته است، اما در فیلم سوئدی، موقعی که دختر در آستانه خون آشامی قرار می گیرد، به جز دهان خون آلودش، عنصر عجیب و غریب دیگری بر چهره اش اضافه نشده است. شاید ظاهر فیلم آمریکایی در این خصوص حرفه ای تر بنماید، اما موقعیت ساده فیلم سوئدی در این باره، اتفاقا ترس آورتر است؛ چرا که از شمایلی عادی، موقعیتی غیرعادی می آفریند.بحث شمایل بچه ها را در دو فیلم از زاویه ای دیگر نیز می توان نگریست. در فیلم سوئدی دختر گیسوان سیاه دارد و پسر موبور است؛ در حالی که در فیلم آمریکایی برعکس است و مخصوصا موی سیاه پسر نمودی ویژه دارد. آیا این امر صرفا یک اختلاف ساده سلیقه بین دو کارگردان است یا قرار است شمایلی شرقی/غربی را درباره شخصیت های داستان یادآوری کند؟ در بند بعدی بیش تر به این زمینه اشاره می کنیم.

3- فرامتن: در اجازه بده وارد شوم، از همان سکانس اول که پلیس دارد با تلفن حرف می زند و نیز زمانی که از در بیمارستان خارج می شود تا سراغ جنازه پیرمرد برود، ارجاعات آشکاری به رونالد ریگان داده می شود. و البته زمانی هم که در ابتدای فیلم به اطلاع می رسد ( سال 1982 ؛ یعنی دورانی که ریگانیسم با طرح ایده جنگ های ستاره ای و غیره، تنش های قطب بندی شده جهانی را به اوج رساند) این فضا را کامل می کند. تأکیدی که پلیس موقع بازجویی از پیرمرد بر چیزهایی از قبیل شیطان پرستی و فرقه گرایی دارد، باز مکملی دیگر است. به همین بیفزایید گذر موکد دوربین بر دانش آموزان کلاس را که دارند به ملیت و پرچم آمریکا وفاداری خود را ابراز می کنند. همه این ها حاکی از یک جور بنیادگرایی ملی و نژادی و آیینی در مواجهه معطوف به خشونت و نبرد با بیگانگان شرور است. این در حالی است که در فیلم آدم درست را راه بده، ارجاعات این چنینی صرفا با نمایش بریده جراید صفحات حوادث که اشاراتی گذرا به خشونت های تروریستی معطوف به خاورمیانه و اعراب دارد صورت می پذیرد و یک جا هم همسایه ها در رستوران از خطر غریبه های روسی حرف می زنند. در فیلم سوئدی مخصوصا با توجه به شمایل شرقی دختر خون آشام، می توان این تأویل فرامتنی را ابراز کرد که فیلمساز در لایه های درونی تر کارش، تنش های سیاسی امروزی را در سطح جهان بین شرق بنیادگرا و غرب مدرن مدنظر داشته است، اما در فیلم آمریکایی جدا از این ایده، تا حد زیادی نگاه بدبینانه روی خود آن بخش از تمدن غرب متمرکز است که فضایی بدبینانه و دوقطبی را در سپهر پیرامونی ترویج می کند. در واقع تهدید ریگانیسم نه فقط نسبت به بیگانگان، بلکه به شکلی پنهان تر نسبت به خود آمریکایی ها هم نشانه گرفته است. این که ریوز محل وقوع داستان را نیومکزیکو به عنوان یکی از مناطق حاشیه ای آمریکا در نظر گرفته است، گویای آن است که طرز تفکر بنیادگرایانه آمریکایی خود این جامعه را هم در دو سطح حاشیه/مرکز بررسی و ارزشگذاری می کند.

4-خانواده: در هر دو فیلم پسر نزد مادری زندگی می کند که از شوهرش جدا شده است. در فیلم سوئدی این داستان روالی کم و بیش طبیعی دارد: اسکار پیش مادر است و گاهی هم نزد پدر می رود و با او بازی می کند. اما فیلم آمریکایی اوضاع خانواده را بسیار حادتر ترسیم کرده است. مادر دائما در حال تنش با شوهر سابقش است. ما نمای واضحی از چهره مادر نمی بینیم و پدر هم بالکل غائب است و فقط در یک نما ، بعد از آن که اوئن می فهمد ابی خون آشام است، صدایش را می شنویم که البته لحنش هم خیلی خوشایند نیست و به خرافاتی بودن مادر اوئن اشاره می کند. پسرک در فیلم آمریکایی تنهایی بارزتری دارد و گسست بین او و مادرش با تمهیدات مختلف موقعیتی ( مادر اغلب خواب است)و بصری ( نمای فلو یا ماسکه از مادر) و حتی شنیداری ( صدایی که از دوردست او را صدا می زند و مزاحم خلوت های شبانه اش در محوطه مقابل ساختمان می شود) مورد تأکید قرار می گیرد. دعاخوانی مادر و نیز شمایلی از مسیح که کنار آینه نصب شده ( و موقع دزدی پسر از کیف مادر، حضورش جذاب است) بر مذهبی بودنش دلالت دارد و همین آن موقعیت بنیادگرایانه ذکرشده در بند قبل را مضاعف می کند. این در حالی است که در فیلم سوئدی هیچ یک از این جزئیات وجود ندارد. ریوز در این مورد هوشمندانه تر از پترسون کار کرده است.

5- اطرافیان: در فیلم پترسون همسایه ها حضوری تعیین کننده دارند. آن ها ابتدا به رفتار سرد و انزواگرایانه پیرمرد مشکوک می شوند، سپس یکی شان منظره قتل رفیقشان را توسط دخترک از پشت پنجره می بیند، بعدا دیگری شان به نام لاک که همسرش توسط دختر آلوده شده است وارد منزل الی می شود و توسط او به قتل می رسد. اما در فیلم آمریکایی همسایه ها بیش از آن که نقش دراماتیک این چنینی داشته باشند حضورشان سببیتی و روان کاوانه است. اوئن در اوائل داستان، با دوربینش مشغول چشم چرانی روی منزل همسایه ها است و توجهش روی دو نقطه بیش تر جلب می شود. یکی یک جوان ورزشکار ( که ایده تمرین ورزش را در اوئن بعدا زنده می کند) و دیگری زوجی که تکانه هایی پنهان را در پسرک برمی انگیزند ( و در برانگیختگی عاطفی او نسبت به ابی بعدا موثرند). جالب این جا است که هم جوان ورزشکار و هم آن زوج توسط دخترک خونشان مکیده می شود. ایده چشم چرانی، برانگیختگی غرائز و عواطف، و جایگزینی کارکردیِ حضور دختر خون آشام در عوض همسایه ها، نکاتی تأمل برانگیز است که امتیاز اثر آمریکایی را بالاتر می برد. علاوه بر این در فیلم آمریکایی این پلیس است که در پی قاتل قربانیان می گردد و نقش همسایه های فیلم سوئدی به او سپرده شده است تا در عین ردیابی قتل ها، حضور نمادین دولت را در جنبه های تأویلی داستان تکمیل کند.

6-  پیرمرد: در فیلم سوئدی روی مرد همراه دختر خون آشام چندان تأکید ویژه ای به عمل نمی آید و تنها در بستر اقتضائات روایت حضور دارد. اما ریوز در اجازه بده وارد شوم، جدا از آن که اصلا روایت را با حضور شوک آور او شروع می کند، در مقطع های مختلف روی شخصیتش مکث هایی هوشمندانه به خرج می دهد. مثلا موقعی که اولین بار، نگاه اوئن و او به هم دوخته می شود، شمایلی مشابه از آن دو می بینیم: اوئن چوب آب نباتش را بر لب گذاشته، درست مثل پیرمرد که سیگار بر لب نهاده است. نوعی قرینه سازی آینه وار که قرار پیشاپیش جایگزینی اوئن را نسبت به او در همراهی با ابی نشان دهد. بعدا هم که اوئن وارد منزل ابی می شود و عکس دوران نوجوانی پیرمرد را در کنار همین ابیِ 12 می بیند، قرینه سازی دوباره ای شکل می گیرد. چهره رنجور و تکیده پیرمرد در فیلم آمریکایی در قیاس با چهره معمولی همتایش در فیلم سوئدی، نشان دهنده آن است که نزد ریوز، یکی از مهم ترین شخصیت ها همین پیرمرد بوده است؛ قربانی ای که تاوان عشقی نافرجام را دارد پس می دهد و در طول نسل های مختلف جایش را به قربانی دیگر می دهد. شاید آوازی که اوئن موقع تناول تنقلات، با خود زمزمه می کند ( حالا بخور، یک کمی اش را برای بعد نگه دار) اشاره ای به موقعیت خودش باشد که توسط دختر خون آشام تعیین شده است؛ این که هر بار کسی را به درازای عمرش برای همراهی و تأمین خون برمی گزیند.

نکاتی که در بالا آمد، تفاوت های کلی بود؛ وگرنه در بسیاری از جزئیات دو فیلم با هم متفاوتند؛ مثل گربه ها در فیلم سوئدی که به خون آشام ها حساسند و یا حضور الی در پشت پنجره استخر که در انتظار اسکار است ( و بعدا ورود او به استخر را برای نجات پسر از دست همکلاسی هایش منطقی جلوه می دهد؛ چیزی که در فیلم آمریکایی بی منطق شده است)؛ اما روی هم رفته، هر دو فیلم از نظر نگارنده در وزنه ای یکسان از امتیازات بصری (میزانسن، قاب بندی و...) قرار می گیرند و در سایر زمینه ها، هر یک ممکن است ارزش هایی داشته باشند که بعضا آن دیگری ندارد. در حالت کلی، فیلم سوئدی شخصیت دختر خون آشام را به عنوان محوری ترین عنصر داستان بسیار بهتر از فیلم آمریکایی درآورده است، اما در زمینه های پیرامونی مثل روایت و موقعیت سازی و ایده های تماتیک و انگیزه بخشی، فیلم آمریکایی موفق تر می نماید.

لینک مطلب بالا در سایت سینمایی کتاب سینما